روزهای خیلی بد...
سلام پسرگلم میشه گفت که بعد عید پستی برات نزاشتم ولی الانم با خبرهای خوبی نیومدم تا حالا چندین بار اومدم برات بنویسم ولی نه دلم ونه دستم به نوشتن نمیاومد ولی الان یه لحظه خواستم بنویسم برات از روزهایی که خیلی سخت میگذره.... عزیز دلم تقریبا 29 خردادماه بود که صبح به خاطر زلزه کمی ترسیدیم بعد تموم شدنش داشتیم میرفتیم خونه مادر شماهم بغلم بودی از آسانسور ترسیدم بریم خدایی نکرده گیر بیفتیم از پله ها رفتم یدونه پله آخری سنسور راه پله خاموش شد و من پام پیچ خورد و افتادم و تورو محکم بغل کردم که سرت جایی نخوره که خدارو شکر نخورد ولی پای چپ مامان دو تا استخوناش کامل شکست و مجبور به عمل و گداشتن پلاتین شدم و اینجوری...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
17:36




